غزل شمارهٔ 2870
Toggle stanza 1ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
11
ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
مونس خویش بدیدی دل هر موجودی
22
چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی
ساقی وصل شراب صمدی پیمودی
33
رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار
از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی
44
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد
هر کسی در چمن روح به کام آسودی
55
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت
نیست دینار و درم یا هوس معدودی
66
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی
کی بود در خضر خلد غم امرودی
77
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما
از نصیب کرمش آب شدی بگشودی
88
صورت حشو خیالات ره ما بستند
تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی
99
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی
عابد جمله وی است و لقبش معبودی
1010
خادم و مؤذن این مسجد تن جان شماست
ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی
1111
ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی
نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی
زمین

