غزل شمارهٔ 2077
شاعر: رومی
Toggle stanza 1به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
11
به من نگر به دو رخسار زعفرانی من
به گونه گونه علامات آن جهانی من
22
به جان پیر قدیمی که در نهاد من است
که باد خاک قدمهاش این جوانی من
33
تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر
مدزد این دل خود را ز دلستانی من
44
بر این لبم چو از آن بخت بوسهای برسید
شکر کساد شد از قند خوش زبانی من
55
به گوشها برسد حرفهای ظاهر من
به هیچ کس نرسد نعرههای جانی من
66
بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان
بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من
77
ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم
که بیقرار شدستند این معانی من
زمین

