غزل شمارهٔ 2025
Toggle stanza 1ای به انکار سوی ما نگران
11
ای به انکار سوی ما نگران
من نیم با تو دودل چون دگران
22
سخن تلخ چه میاندیشی
ای تو سرمایه جمله شکران
33
بر دل سوختهام آبی زن
که توی دلبر پرخون جگران
44
ز غمم همچو کمان تیر مزن
چه زنی تیر سوی بیسپران
55
با گل از تو گلهها میکردم
گفت من هم ز ویم جامه دران
66
گفت نرگس که ز من پرس او را
که منم بنده صاحب نظران
77
که چو من جمله چمن سوختهاند
ز آتش او ز کران تا به کران
88
مه و خورشید ز عشق رخ او
اندر این چرخ ز زیر و زبران
99
بحر در جوش از این آتش تیز
چرخ خم داده از این بار گران
1010
کوه بستهست کمر خدمت را
که شماریش ز بسته کمران
1111
بانگ ارواح به من میآید
که بگو حالت این بیصوران
1212
با کی گویم به جهان محرم کو
چه خبر گویم با بیخبران
1313
ظاهر بحر بود جای خسان
باطن بحر مقام گهران
1414
ظاهر و باطن من خاک خسی
کو بر این بحر بود ره گذران
1515
غزل بیسر و بیپایان بین
که ز پایان بردت تا به سران

