غزل شمارهٔ 1989
شاعر: رومی
Toggle stanza 1جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
11
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
22
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
33
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
44
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
55
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
66
گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
77
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
88
زر در آتش چو بخندید تو را می گوید
گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
99
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
1010
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
1111
ور دمی مدرسه احمد امی دیدی
رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
1212
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
1313
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
زمین

