غزل شمارهٔ 2915
Toggle stanza 1خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
11
خوش بود گر کاهلی یک سو نهی
وز همه یاران تو زوتر برجهی
22
هست سرتیزی شعار شیر نر
هست دم داری در این ره روبهی
33
برفروز آتش زنه در دست توست
یوسفت با توست اگر خود در چهی
44
گر غروب آمد به گور اندرشدی
باز طالع شو ز مشرق چون مهی
55
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت
پس بجنب ای قد تو سرو سهی
66
برجهان تو اسب را ترکانه زود
که به گوش توست خوب خرگهی
77
سارعوا فرمود پس مردانه رو
گفت شاهنشاه جان نبود تهی
88
همچو زهره ناله کن هر صبحگاه
وآنگه از خورشید بین شاهنشهی
99
بدر هر شب در روش لاغرتر است
بعد کاهش یافت آن مه فربهی
1010
وقت دوری شاه پروردت به لطف
تا چهها بخشد چو باشی درگهی
1111
بس کن آخر توبه کردی از مقال
در خموشیهاست دخل آگهی
زمین

