غزل شمارهٔ 410
Toggle stanza 1دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
11
دوش آمد بَرِ من آنکه شب افروز منست
آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست
22
آنکه سرسبزی خاکست و گهربخش فلک
چاشنی بخش وطنهاست اگر بیوطنست
33
در کف عقل نهد شمع که بِستان و بیا
تا دَرِ من که شفاخانه هر ممتَحن است
44
شمع را تو گرو این لگن تن چه کنی
این لگن گر نبود شمع تو را صد لگنست
55
تا در این آب و گلی کار کلوخ اندازیست
گفت و گو جمله کلوخست و یقین دل شکنست
66
گوهر آینه جان همه در ساده دلیست
میل تو بهر تصدر همه در فضل و فن است
77
زین گذر کن صفت یار شکربخش بگو
که ز عشوه شکرش ذره به ذره دهن است
88
خیره گشته است صفتها همه کان چه صفت است
کان صفتها چو بتان و صفت او شمن است
99
چشم نرگس نشناسد ز غمش کاندر باغ
پیش او یاسمن است آن گل تر یا سمنست
1010
روش عشق روش بخش بود بیپا را
خوش روانش کند ار خود زمن صد زمنست
1111
در جهان فتنه بسی بود و بسی خواهد بود
فتنهها جمله بر آن فتنه ما مفتتنست
1212
همه دلها چو کبوتر گرو آن برجند
زانک جانی است که او زنده کن هر بدنست
1313
بس کن آخر چه بر این گفت زبان چفسیدی
عشق را چند بیانها است که فوق سخنست
زمین

