Toggle stanza 1
از جهت ره زدن راه درآرد مرا
1

از جهت ره زدن راه درآرد مرا

تا به کف رهزنان بازسپارد مرا

2

آنک زند هر دمی راه دو صد قافله

من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا

3

من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم

گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا

4

او ره خوش می‌زند رقص بر آن می‌کنم

هر دم بازی نو عشق برآرد مرا

5

گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین

چونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا

6

ز اول امروزم او می‌بپراند چو باز

تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا

7

همت من همچو رعد نکته من همچو ابر

قطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا

8

ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد

تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا

9

چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا

در کف صد گون نبات بازگذارد مرا

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور