غزل شمارهٔ 1033
Toggle stanza 1ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
11
ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر
22
یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی
بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر
33
در بسته به روی من یعنی که برو واپس
بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر
44
سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد
من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر
55
من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده
زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر
66
تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو
من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر
77
کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم
وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر
88
ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی
فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر
99
چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت
چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر
1010
احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد
ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر
1111
ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته
تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در
1212
در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان
بگداختهمی نقشی بفسرده بدین آذر
1313
گفتا که خطاب تو هم باقی این برفست
تا برف بود باقی غیبست گل احمر
1414
گفتم که الا ای مه از تابش روی تو
خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر
1515
آخر بنگر در من گفتا که نمیترسی
از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر
1616
گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده
اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر
1717
گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی
شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر
1818
گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده
گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر
1919
وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان
در حال درخشانی وز تابش او برخور
2020
گفتم که همیترسم وز ترس همیمیرم
کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر
2121
آن جوهر بیچونی کز حسن خیال تو
در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر
2222
گفتا که مترس آخر نی منت همیگویم
کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر
2323
آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی
پرنور از او عالم تبریز از او انور
2424
او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن
تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
زمین

