غزل شمارهٔ 672
Toggle stanza 1بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
11
بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
که آن دلبر همی در بر نگنجد
22
ز مستی من ترازو را شکستم
ترازو کان گوهر را نسنجد
33
بتان را جمله زو بدرید سربند
که ماده گرگ با یوسف نغنجد
44
هم از جمله سیه روییست آن نیز
که پیش رومیی زنجی بزنجد
55
قراضه کیست پیش شمس تبریز
که گنج زر بیارد یا بگنجد

