غزل شمارهٔ 1125
Toggle stanza 1چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
11
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی باز مرانش ز در
22
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
33
عشق بود گلستان پرورش از وی ستان
از شجره فقر شد باغ درون پرثمر
44
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود
خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
55
طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز
تازه و ترست عشق طالب او تازه تر
66
عشق برد جوبجو تا لب دریای هو
کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور
77
هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید
نحس قرین زحل شمس قرین قمر
88
دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست
گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر
99
تن چو ز آب منیست آب به پستی رود
اصل دل از آتشست او نرود جز زبر
1010
غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری
بیخبری زان گهر تا نشوی بیخبر
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سست مکن زه که من تیر توام چارپر
روی مگردان که من یک دلهام نی دوسر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1126
وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر
روحک روح البقا حسنک نور البصر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1127
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر
گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1128
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
آه ندارم گهر گفت نداری بخر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1131
چون سرِ کس نیستت، فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی، پردهٔ او را مدر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1132
غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1179

