غزل شمارهٔ 795
Toggle stanza 1وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
11
وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
سوی زنگی شب از روم لوایی برسد
22
به برهنه شده عشق قبایی بدهند
وز شکرخانه آن دوست نوایی برسد
33
این همه کاسه زرین ز بر خوان فلک
بهر آنست که یک روز صلایی برسد
44
بره و خوشه گردون ز برای خورش است
تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد
55
عاشقان را که جز این عشق غذایی دگرست
کاسه کدیه ایشان به ابایی برسد
66
نوخرانی که رهیدند ز بازار کهن
کهنه کاسد ایشان به بهایی برسد
77
مه پرستان که ستاره همه شب میشمرند
آخر این کوشش و اومید به جایی برسد
88
رو ترش کرده چو ابری که ببارید جفا
از وفا رست جفا هم به وفایی برسد
99
آنک دانست یقین مادر گلها خارست
همچو گل خندد چون خار جفایی برسد
1010
خضری گرد جهان لاف زد از آب حیات
تا به گوش دل ما طبل بقایی برسد
1111
گر ز یاران گل آلود بریدی مگری
چون ز گل دور شود آب صفایی برسد
1212
دل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشوی
دل خم شسته شود چون به سقایی برسد
1313
ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجبست
ناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد
1414
یار چون سنگ دلان خانه ما را بشکست
تا که هر خانه شکسته به سرایی برسد
1515
دوش در خواب بدیدم صلاح الدین را
گسترد سایه دولت چو همایی برسد
زمین

