غزل شمارهٔ 2084
Toggle stanza 1بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
11
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
قرار و صبر برفتهست زین دل مسکین
22
ز روی زرد و دلِ درد و سوز سینه مپرس
که آن به شرح نگنجد بیا، به چشم ببین
33
چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم
چو نانِ ریزه کنونم ز خاک ره برچین
44
چو آینه، ز جمالت خیالچین بودم
کنون تو چهرهٔ من زرد بین و چینْ بَرچین
55
مثال آبم در جوی کژ روان چپ و راست
فراق از چپ و از راستم گشاده کمین
66
به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم
ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین
77
سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا
که از برای خدا ره سوی سفر بگزین
88
اگر سر تو به گل در بود مشوی بیا
وگر به خار رسد پا به کندنش منشین
99
بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو
بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین
1010
پیام کردم کای تو پیمبر عشّاق
بگو برای خدا زود ای رسول امین
1111
که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل
مرا چه چاره؟ نوشت او که چارهٔ تو همین
1212
نشست نقش دعایم به عالم گردون
کجاست گوش نمازی که بشنود آمین
1313
هزار آینه و صد هزار صورت را
دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بهکنج ابروی دلدار خال فتنه کمین
سیاهپوش سیه خانهایست گوشهنشین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2557
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
نرفت دامن عریان تنی به غارت چین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2559
کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین
چو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 744
ترنج بیدار اندر شده به خواب گران
گل غنوده برانگیخته سر از بالین
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 101
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 48 - در ستایش صاحب دیوان
چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2080

