غزل شمارهٔ 2080
Toggle stanza 1چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
11
چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این
بلی ولیک بده اولا شراب گزین
22
بده به خمس مبارک مرا ششم جامی
بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین
33
غزال خویش به من ده غزل ز من بستان
نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین
44
خمار شعر نگویم خمار من بشکن
بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین
55
ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد
وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین
66
هزارساله ادب را به یک قدح ببری
خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین
77
ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون
هزار ویسه بسازد هزار گون رامین
88
وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو
در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین
99
تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست
گهی رود به شمال و گهی دود به یمین
1010
گهی محیط جهان و گهی به کل فانی
به دست توست مسخر چو مهره تکوین
1111
جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان
جبین هجر تو بیچین چو سفره ما پرچین
1212
سکون حسن عجبتر که بیقراری ما
و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بهکنج ابروی دلدار خال فتنه کمین
سیاهپوش سیه خانهایست گوشهنشین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2557
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
نرفت دامن عریان تنی به غارت چین
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2559
کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین
چو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 744
ترنج بیدار اندر شده به خواب گران
گل غنوده برانگیخته سر از بالین
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 101
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 48 - در ستایش صاحب دیوان
بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
قرار و صبر برفتهست زین دل مسکین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2084

