غزل شمارهٔ 858
Toggle stanza 1وقتی خوش است ما را، لابد نبید باید
11
وقتی خوش است ما را، لابد نبید باید
وقتی چنین به جانی جامی خرید باید
22
ما را نبید و باده از خم غیب آید
ما را مقام و مجلس عرش مجید باید
33
هر جا فقیر بینی با وی نشست باید
هر جا زحیر بینی از وی برید باید
44
بگریز از آن فقیری کاو بند لوت باشد
ما را فقیر معنی چون بایزید باید
55
از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد
و آنکهز حدث بزاید او را پلید باید
66
اما چو قلب و نیکو مانندهاند با هم
پیش چراغ یزدان آن را گزید باید
77
بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش
از بهر فتح این در در غم تپید باید
88
سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش
اصحاب خانهها را فتح کلید باید
99
سالی دو عید کردن کار عوام باشد
ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید
1010
جان گفت من مریدم زایندهٔ جدیدم
زایندگان نو را رزق جدید باید
1111
ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازه
آن را که تازه نبود او را قدید باید
1212
ای آمده چو سردان اندر سماع مردان
زنده ز شخص مرده آخر بدید باید
1313
گر زانکه چوب خشکی جز زآتشی نخنبی
ور زانکه شاخ سبزی آخر خمید باید
1414
آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد
بنهاد در دهانت آخر مکید باید
1515
خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی
در روضهٔ خموشان چندی چرید باید
1616
ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی
روزی دو در خموشی دم درکشید باید
زمین

