غزل شمارهٔ 2183
شاعر: رومی
Toggle stanza 1به پیشت نام جان گویم زهی رو
11
به پیشت نام جان گویم زهی رو
حدیث گلستان گویم زهی رو
22
تو این جا حاضر و شرمم نباشد
که از حسن بتان گویم زهی رو
33
چو شاه بینشان عالم بیاراست
من از شکل و نشان گویم زهی رو
44
چو نور لامکان آفاق بگرفت
من از جا و مکان گویم زهی رو
55
به پیش این دکان که کان شادی است
من از سود و زیان گویم زهی رو
66
به پیش این چنین دانای اسرار
کژی در دل نهان گویم زهی رو
77
چو استاره و جهان شد محو خورشید
فسانه این جهان گویم زهی رو
88
اوان قاب قوسین است و ادنی
حدیث خرکمان گویم زهی رو
99
از آن جان که روان شد سوی جانان
بر هر بیروان گویم زهی رو
1010
حدیثی را که جان هم نیست محرم
من از راه دهان گویم زهی رو
1111
چو شاهنشاه صد جان و جهانی
من از جان و جهان گویم زهی رو
زمین

