غزل شمارهٔ 2563
Toggle stanza 1من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی
11
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی
ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی
22
ای مست مکن محشر بازآی ز شور و شر
آن دست بر آن دل نه ای کاش دلی هستی
33
ترک دل و جان کردم تا بیدل و جان گردم
یک دل چه محل دارد صد دلکده بایستی
44
بنگر به درخت ای جان در رقص و سراندازی
اشکوفه چرا کردی گر باده نخوردستی
55
آن باد بهاری بین آمیزش و یاری بین
گر نی همه لطفستی با خاک نپیوستی
66
از یار مکن افغان بیجور نیامد عشق
گر نی ره عشق این است او کی دل ما خستی
77
صد لطف و عطا دارد صد مهر و وفا دارد
گر غیرت بگذارد دل بر دل ما بستی
88
با جمله جفاکاری پشتی کند و یاری
گر پشتی او نبود پشت همه بشکستی
99
دامی که در او عنقا بیپر شود و بیپا
بیرحمت او صعوه زین دام کجا جستی
1010
خامش کن و ساکن شو ای باد سخن گرچه
در جنبش باد دل صد مروحه بایستی
1111
شمس الحق تبریزی ماییم و شب وحشت
گر شمس نبودی شب از خویش کجا رستی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2564
آمد مه ما مستی دستی فلکا دستی
من نیست شدم باری در هست یکی هستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2583
ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
ای دوست حریفان بین یک جان شده از مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2584

