غزل شمارهٔ 1890
Toggle stanza 1با روی تو کفر است به معنی نگریدن
11
با روی تو کفر است به معنی نگریدن
یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
22
با پر تو مرغان ضمیر دل ما را
در جنت فردوس حرام است پریدن
33
اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد
آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن
44
دشتی که چراگاه شکاران تو باشد
شیران بنیارند در آن دست چریدن
55
هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد
آن عشق حرام است و صلای فسریدن
66
در باطن من جان من از غیر تو ببرید
محسوس شنیدم من آواز بریدن
77
در خواب شود غافل از این دولت بیدار
از پوست چه شیره بودت در فشریدن
88
رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین
لاحول بود چاره و انگشت گزیدن
99
جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز
آن موی بصر باشد باید ستریدن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آن عجز شهیدم که به صد رنگ تپیدن
خونم نزند دست به دامان چکیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2471
چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن
سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2473
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن
چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2475
چند از دگران وصف جمال تو شنیدن
خوش آنکه میسر شودم روی تو دیدن
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 720
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن
کز زلف بیآموختهای پرده دریدن
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن
باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6422
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1891

