غزل شمارهٔ 3075
Toggle stanza 1بیا بیا که تو از نادرات ایامی
11
بیا بیا که تو از نادرات ایامی
برادری پدری مادری دلارامی
22
به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد
گزاف نیست برادر چنین نکونامی
33
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت
قبول میکنیش با کژی و با خامی
44
همیزیم به ستیزه و این هم از گولیست
که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
55
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا
اگر به نقش درآیی عجب گلاندامی
66
گهی فراق نمایی و چاره آموزی
گهی رسول فرستی و جان پیغامی
77
درون روزن دل چون فتاد شعلهٔ شمع
بداند این دل شبرو که بر سر بامی
88
مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی
که تا ز عشق نمایم تمام خوشکامی
99
محالجوی و محالم بدین گناه مرا
قبول مینکند هیچ عالم و عامی
1010
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی
برو برو که مرید عقول و احلامی
1111
اگر ز خسرو جانها حلاوتی یابی
محال هر دو جهان را چو من درآشامی
1212
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی
مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
1313
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام
که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نه از ره ست که گوییم کبک خوش گامی
که کبک قهقهه بر خود زند چو بخرامی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1896
گل آمد و همه در باغ با می و جامی
من و خرابه هجر و غم گل اندامی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1972
ز بامداد درآورد دلبرم جامی
به ناشتاب چشانید خام را خامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3058
چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
که عشق سلطنت است و کمال و خودکامی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3059

