غزل شمارهٔ 1972

Toggle stanza 1
گل آمد و همه در باغ با می و جامی
1

گل آمد و همه در باغ با می و جامی

من و خرابه هجر و غم گل اندامی

2

هوای دیدن گل شد، روا مدار، ای دوست

که بی رخت گذرانم چنین خوش ایامی

3

ز جام خویش فرو ریز جرعه ای به سرم

که سرخ روی شوم، گر نمی دهی جامی

4

یکی خبر به گل نو همی رسان، ای باد

که مرد بلبل و تو در شکنجه دامی

5

چنین که صبح سعادت همی دمد ز رخت

چه باشد ار دل ما را سحر کنی شامی

6

خوشم من ار چه که درد نهفته در دل هست

که بی کرشمه درین دل نمی زنی گامی

7

چه پوست باز کنم با تو داغ پنهان را

که هست سوخته جانی کشیده در جامی

8

دلی که پیش رخت لاف صبر زد مرده ست

که هیچ زنده نگیرد به آتش آرامی

9

بود فضول خریداری تو از خسرو

به جان عمر که این نسیه است و آن وامی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور