غزل شمارهٔ 65
شاعر: رومی
Toggle stanza 1ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
11
ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
ببین این بحر و کشتیها، که بر هم میزنند اینجا
22
ببین عذرا و وامق را، در آن آتش خلایق را
ببین معشوق و عاشق را، ببین آن شاه و آن طغرا
33
چو جوهر قلزم اندر شد، نه پنهان گشت و نی تر شد
ز قلزم آتشی بر شد، در او هم «لا» و هم «الا»
44
چو بیگاهست آهسته، چو چشمت هست بربسته
مزن لاف و مشو خسته، مگو «زیر» و مگو «بالا»
55
که سوی عقلِ کژبینی درآمد از قضا کینی
چو مفلوجی، چو مسکینی، بماند آن عقل هم برجا
66
اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم
که اینت واجبست ای عم! اگر امروز، اگر فردا
77
ز بحر این در، خجل باشد، چه جای آب و گل باشد؟
چه جان و عقل و دل باشد که نبوَد او کفِ دریا؟
88
چه سودا میپزد این دل، چه صفرا میکند این جان
چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
99
زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی
زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 7 - در مقام اهل توحید
اذا ماشئت ان تحیی حیوة حلوة المحیا
به رسوایی برآور سر ز مستوری برون نِهْ پا
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1
از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر میخا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 54
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 64
از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 67
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 69

