شمارهٔ 80

Toggle stanza 1
کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند
1

کسان که تلخی زهر طلب نمی‌دانند

ترش شوند و بتابند رو ز اهل سؤال

2

تو را که می‌شنوی طاقت شنیدن نیست

مرا که می‌طلبم خود چگونه باشد حال؟

3

شکفت لاله تو زیغال بشکفان که همی

به دور لاله به کف برنهاده به، زیغال

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جواب نامه یعقوب سلطان

تبارک الله ازین طایر همایون فال

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 14

منم چو گوی به میدان فسحت مه و سال

به صولجان قضا منقلب ز حال به حال

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 3

شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال

بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 303

چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1353

تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال

هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1354

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1355

تعال یا مدد العیش و السرور تعال

تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1369

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 347

چنانکه مشرق و مغرب به هم نپیوندند

میان عالم و جاهل تألفست محال

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 159

کَسان که تلخیِ حاجت نیازمودَستَند

تُرُش کنند و بِتابند روی از اهلِ سؤال

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 161

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور