غزل شمارهٔ 484
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1تا به کی همره اندیشهٔ باطل باشم
11
تا به کی همره اندیشهٔ باطل باشم
وز دیار طرب آواره تر از دل باشم
22
گر گذشتم ز در کعبه نه از بی خبریست
مصلحت نیست که با طالب منزل باشم
33
گر به قانون معین نزیم عیب مکن
حکم عشق است که آشفته شمایل باشم
44
من که دارا و سکندر علف تیغ من اند
رسد آنم که در این معرکه بسمل باشم
55
من که از کشته شدن هم دلم آرام نیافت
جای آن است که منت کش قاتل باشم
66
من که نامی نکشیدم چمن گل نشدم
گر به مسجد روم از میکده غافل باشم
77
عنکبوتش به زوایا همه تار زنند
خانقاهی که منش مرشد کامل باشم
88
دین و دل آفت آزادگی آمد، عرفی
نه از این است که بی مذهب و بیدل باشم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

