غزل شمارهٔ 309
Toggle stanza 1به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرند
11
به حکم عشق چو بر اهل صدق ره گیرند
گناهکار ببخشند و بی گنه گیرند
22
مجو به محمل شاهی، که در ولایت عشق
گدا به تخت نشانند و پادشه گیرند
33
چه ظلمت است که بینندگان نمی دانند
که شبچراغ ستانند یا شبه گیرند
44
خمیر مایهٔ آسایش است لای شراب
بگو که صاف کشان جرعه ای ز ته گیرند
55
کمند کوته و بازوی سست و بام بلند
به من حوالهٔ نومیدی ام گنه گیرند
66
در معامله بگشا به کشور عرفی
که خرده بر گهر آفتاب و مه گیرند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

