غزل شمارهٔ 489
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1نشسته بر سر گنج به فقر مشهورم
11
نشسته بر سر گنج به فقر مشهورم
نهفته در ته دامن چراغ بی نورم
22
مسیح تا دم آخر فسون دمید و هنوز
به صد جراحت روز نخست رنجورم
33
چنان به خواهش دیدار رفته ام شب وصل
که شوق هم به تقاضا ندیده در طورم
44
گمان مبر که دلم را توان تسلی داد
که نا رسیده تر از زخم های ناسورم
55
مکن به صورت دیوار نسبتم، عرفی
که من کتابهٔ محراب بیت معمورم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

