Toggle stanza 1
از آن ز بادهٔ شوق تو هوش جان دزدم
1

از آن ز بادهٔ شوق تو هوش جان دزدم

که لذت غمت از او نهان دزدم

2

تو گرم رانی و سوزم که چون رسی بر من

چگونه شیوهٔ گرمی از آن عنان دزدم

3

خوش آن وصال که هر دم حلاوت نگهت

دل از نگاه و ز دل جان و من از جان دزدم

4

به جور تا کنم او را دلیر می خواهم

که فاش گویم و پنهان اثر از ان دزدم

5

به جرم عشق تو فردا به دوزخ ار فکنند

تمام آتش دوزخ در استخوان دزدم

6

خوش آن که یار به من بد گمان شود، عرفی

که لذت ستم از زخم امتحان دزدم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور