غزل شمارهٔ 179
Toggle stanza 1دل ما را به فسون جادوی بابل نبرد
11
دل ما را به فسون جادوی بابل نبرد
هر که از بهر وفا جان ندهد دل نبرد
22
کی کسی رنگ وفا می طلبد، ور نه به حشر
دست ما آب رخ دامن قاتل نبرد
33
بیخودی راه نماید به تو مجنون تو را
هرگز از بانگ جرس راه به محمل نبرد
44
بحر غم جمله کنار است که از خود گذری
زورق اهل فنا منت ساحل نبرد
55
هر که اندیشه ی او چشمه ی کوثر نشود
پی به شیرینی آن شکل شمایل نبرد
66
دم شمشیر بود رهگذر عشق، ولی
هر که این ره نرود پی به در دل نبرد
77
عازم هیچ غم آباد نگردد غم دوست
که مرا دست در آغوش حمایل نبرد
88
همه عدل است چرا برمن عاقل دگری
عقل کل راه به این نکته ی مشکل نبرد
99
سینه خالی مکن از درد که مرد ره عشق
که سبکسار شود بار به منزل نبرد
1010
عرفی آن شمع در آورد به محفل، کو را
خجلت جلوه ی خورشید به محفل نبرد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

