غزل شمارهٔ 181
Toggle stanza 1مجنون تو هر دم روش تازه نسازد
11
مجنون تو هر دم روش تازه نسازد
بد نامیت آرایش آوازه نسازد
22
احزای مروت همه جمع آمده، امید
کش ناز تو بی بهره ز شیرازه نسازد
33
نازم به صفای مه کنعان، که زلیخا
گر غیرت حور است ، که بی غازه نسازد
44
دریاست به یک حوصلهٔ رحمت ساقی
در باده زند جام و به اندازه نسازد
55
در بزم وی ای دل مکن افغان کشی، آنجا
با نغمهٔ بی شعبه و آوازه نسازد
66
مرهم به از آن داغ که در حالت بهبود
همسایگی داغ تواش تازه نسازد
77
عرفی بکش این جام، بیاسا، که نه عیب است
گر تشنه لبی چون تو، به خمیازه نسازد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

