غزل شمارهٔ 214
Toggle stanza 1کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد
11
کسی که دل به وفای تو عشوه کیش نهاد
هزار داغ ندامت به جان خویش نهاد
22
کسی به راه تو ارزد که پا ز دیده کند
که گل به زیر قدم دید و پای پیش نهاد
33
شهادتش چو مراد دو کون در قدم است
کسی که پای طلب در ره تو پیش نهاد
44
کرشمهٔ دهد امید عمر جاویدم
که مرگ بهر شگون تیر او به کیش نهاد
55
نه کافرم نه مسلمان، مرا که آتش زد
که ننگ سوختن من به دین خویش نهاد
66
ز مغز عرفی از آن خون خوش نسیم چکد
که دستهٔ گل غم بر دماغ خویش نهاد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

