Toggle stanza 1
گره در کام دل از بخت زبون نگشاید
1

گره در کام دل از بخت زبون نگشاید

گره از رشتهٔ ما سحر و فسون نگشاید

2

سینه بر تیغ مزن، یک نگه از دوست طلب

که ز هر موی تو صد چشمهٔ خون نگشاید

3

آن که می کفت منم کار فروبسته گشای

اینک آورده ام عقده، کنون نگشاید

4

چشم بر ناوک آنیم که آهوی حرم

به کمان آید و بر صید زبون نگشاید

5

جای آن است که گر صبر کنم با این درد

که به طعنم لب ارباب سکون نگشاید

6

نوحه در سینه نمی گنجد و لب ها بسته

لب این طایفه از زمزمه چون نگشاید

7

آشکارا اگرم تیغ زند غیرت عشق

از برون پرده نبندد، ز درون نگشاید

8

بنمایم به تو دل های ملامت در بند

هرگز این سلسهٔ غالیه گون نگشاید

9

عرفی آمد دگر ای همنفسان، کز غم و درد

بر دل ما در آشوب و جنون نگشاید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور