غزل شمارهٔ 551
Toggle stanza 1ای که سر تا قدمم را به جنون داشته ای
11
ای که سر تا قدمم را به جنون داشته ای
تا مرا داشته ای، غرقه به خون داشته ای
22
سر انصاف تو گردیم که با این همه حسن
از دل ما طمع صبر و سکون داشته ای
33
گر دلیرانه بتازی به من ای چرخ رواست
تا تو در معرکه ای خصم زبون داشته ای
44
نوش کن خون دلم تا بشناسی ای خضر
که تو در چشمهٔ حیوان همه خون داشته ای
55
دل عرفی بخر از خویش و به خورشید فروش
تا ببینی به چه می ارزد و چون داشته ای
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

