بخش 109 - گفتن چهل قصه از کلیله و دمنه با چهل نکته
Toggle stanza 1بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت
بزرگ امید چون گلبرگ بشکفت
چهل قصه به چل نکته فروگفت
Toggle stanza 2نخستین گفت کز خود بر حذر باش
نخستین گفت کز خود بر حذر باش
چو گاو شنزبه زان شیر جماش
Toggle stanza 3هوا بشکن کزو یاری نیاید
هوا بشکن کزو یاری نیاید
که از بوزینه نجاری نیاید
Toggle stanza 4به تلبیس آن توانی خورد ازین راه
به تلبیس آن توانی خورد ازین راه
کزان طبل دریده خورد روباه
Toggle stanza 5مکن تا در غمت ناید درازی
مکن تا در غمت ناید درازی
چو زاهد ممسکی در خرقه بازی
Toggle stanza 6مخور در خانه کس هیچ زنهار
مخور در خانه کس هیچ زنهار
که با تو آن کند کان زاغ با مار
Toggle stanza 7همان پاداش بینی وقت نیرنگ
همان پاداش بینی وقت نیرنگ
که ماهیخوار دید از چنگ خرچنگ
Toggle stanza 8رباخواری مکن این پند بنیوش
رباخواری مکن این پند بنیوش
که با شیر رباخور کرد خرگوش
Toggle stanza 9به خودکشتن توان زین خاکدان رَست
به خودکشتن توان زین خاکدان رَست
چنانک آن پیرماهی زآفت شست
Toggle stanza 10شغال و گرگ و زاغ این سازکردند
شغال و گرگ و زاغ این سازکردند
که از شخص شتر سر باز کردند
Toggle stanza 11بهچاره کین توان جُستن ز اعدا
بهچاره کین توان جُستن ز اعدا
چنان کان طیطوی از موج دریا
Toggle stanza 12بسا سر کز زبان زیر زمین رفت
بسا سر کز زبان زیر زمین رفت
کشَف را با بطان فصلی چنین رفت
Toggle stanza 13ز نااهلان همان بینی در این بند
ز نااهلان همان بینی در این بند
که دید آن سادهمرغ از کپییی چند
Toggle stanza 14به حیلت مال مردم خورد نتوان
به حیلت مال مردم خورد نتوان
چو بازرگان دانا مال نادان
Toggle stanza 15چو بر دانا گشادی حیله را در
چو بر دانا گشادی حیله را در
چو غوک مارکش در سر کنی سر
Toggle stanza 16حیل بگذار و مشنو از حیلساز
حیل بگذار و مشنو از حیلساز
که موش آهن خورَد، کودک برَد باز
Toggle stanza 17چو نقش حیله بر چادر نشانی
چو نقش حیله بر چادر نشانی
بدان نقاش چادرسوز مانی
Toggle stanza 18ز دانا، تن سلامتبهر گردد
ز دانا، تن سلامتبهر گردد
علاج از دست نادان زهر گردد
Toggle stanza 19به دانایی توان رَستن ز ایام
به دانایی توان رَستن ز ایام
چو آن مرغ نگارین رست از آن دام
Toggle stanza 20مکن شوخی وفاداری در آموز
مکن شوخی وفاداری در آموز
ز موشِ دامدَر، زاغ دهندوز
Toggle stanza 21مبر یک جو ز کشت کس به بیداد
مبر یک جو ز کشت کس به بیداد
که موش از زاهد ار جو بُرد، زر داد
Toggle stanza 22مشو مغرور چون گرگ کمانگیر
مشو مغرور چون گرگ کمانگیر
که بر دل، چرخ ناگه میزند تیر
Toggle stanza 23رها کن حرص کاین حمّال محروم
رها کن حرص کاین حمّال محروم
نسازد با خرد چون زاغ با بوم
Toggle stanza 24مبین از خُردبینی خصم را خُرد
مبین از خُردبینی خصم را خُرد
ز پیلان بین که خرگوش آب چون برد
Toggle stanza 25ز حرص و زرق باید روی برتافت
ز حرص و زرق باید روی برتافت
ز روزه گربه روزی بین که چون یافت
Toggle stanza 26کسی کاین گربه باشد نقشبندش
کسی کاین گربه باشد نقشبندش
نهد داغ سگی بر گوسپندش
Toggle stanza 27ز فتنه در وفا کن روی در روی
ز فتنه در وفا کن روی در روی
چنان کز بیم دزد آن زن در آن شوی
Toggle stanza 28رهی چون باشد از خصمانت ناورد
رهی چون باشد از خصمانت ناورد
چنان کز دیو و دزد آن پارسا مرد
Toggle stanza 29چه باید چشم دل را تخته بردوخت
چه باید چشم دل را تخته بردوخت
چو نجاری که لوح از زن در آموخت
Toggle stanza 30اگر بد نیستی با بد مشو یار
اگر بد نیستی با بد مشو یار
چنان کان موشْنسلِ آدمیخوار
Toggle stanza 31به وا گشتن توانی زین طرف رست
به وا گشتن توانی زین طرف رست
که کپی هم بدین فن زان کشَف رست
Toggle stanza 32چو خر غافل نباید شد درین راه
چو خر غافل نباید شد درین راه
کزین غفلت دل خر خورد روباه
Toggle stanza 33حساب نسیههای کژ میندیش
حساب نسیههای کژ میندیش
چو زان حلوای نقد آن مرد درویش
Toggle stanza 34به ار بر عذر آن زاهد کنی پشت
به ار بر عذر آن زاهد کنی پشت
که راسوی امین را بیگنه کشت
Toggle stanza 35مزن بیپیشبینی بر کس انگشت
مزن بیپیشبینی بر کس انگشت
چنان کان نر کبوتر ماده را کشت
Toggle stanza 36به هشیاری رهان خود را از این غار
به هشیاری رهان خود را از این غار
چو موش آن گربه را از دام تیمار
Toggle stanza 37برون پر تا نفرسایی درین بند
برون پر تا نفرسایی درین بند
چو مرغ قبره زین قبهای چند
Toggle stanza 38به صدق ایمن توانی شد ز شمشیر
به صدق ایمن توانی شد ز شمشیر
چو آن زاهد شغال از خشم آن شیر
Toggle stanza 39تو نیکی کن مترس از خصم خونخوار
تو نیکی کن مترس از خصم خونخوار
به نیکی بُرد جان، سیاح از آن مار
Toggle stanza 40به قدر مرد شد روزی نهاده
به قدر مرد شد روزی نهاده
ز بازرگانبچه تا شاهزاده
Toggle stanza 41به خونخواری مکن چنگال را تیز
به خونخواری مکن چنگال را تیز
کز این بیبچه گشت آن شیر خونریز
چو بر گفت این سخن پیر سخنسنج
دل خسرو حصاری شد بر این گنج
پشیمان شد ز بدعتهای بیداد
سرای عدل را نو کرد بنیاد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

