بخش 27 - گفتار اسکندر
Toggle stanza 1چو ختم سخن قرعه بر شاه زد
11
چو ختم سخن قرعه بر شاه زد
سخن سکهٔ قدر بر ماه زد
22
سکندر که خورشید آفاق بود
به روشندلی در جهان طاق بود
33
از آن روشنی بود کان روشنان
برو انجمن ساختند آنچنان
44
چو زیرک بود شاه آموزگار
همه زیرکان آرد آن روزگار
55
چو شه گفتِ آن زیرکان گوش کرد
جداگانه هر جام را نوش کرد
66
بر آن فیلسوفان مشکلگشای
بسی آفرین تازه کرد از خدای
77
پس آنگاه گفت ای هنر پروران
بسی کردم اندیشه در اختران
88
برآنم که اینصورت از خود نرست
نگارندهای بودشان از نخست
99
نگارنده دانم که هست از درون
نگاریدنش را ندانم که چون
1010
ز چونکردِ او گر بدانستمی
همان کاو کند من توانستمی
1111
هر آن صورتی کاید اندر ضمیر
توان کردنش در عمل ناگزیر
1212
چو ما لوح خلقت ندانیم خواند
تجسس در او چون توانیم راند ؟
1313
شما کاسمان را ورق خواندهاید
سخن بین که چون مختلف راندهاید
1414
از این بیش گفتن نباشد پسند
که نقش جهان نیست بی نقشبند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

