بخش 47 - انجامش روزگار سقراط
Toggle stanza 1درآرای مغنی سرم را ز خواب
11
درآرای مغنی سرم را ز خواب
به ابریشم رود و چنگ و رباب
22
مگر کاب آن رود چون آب رود
به خشگی کشی تری آرد فرود
33
چو سقراط را رفتن آمد فراز
دو اسبه به پیش اجل رفت باز
44
شنیدم که زهری برآمیختند
نهانی دلش در گلو ریختند
55
تن زهر خوارش چو شد دردمند
به سوی سفر بزمهای زد بلند
66
چنین گفت چون مدت آمد به سر
نشاید شدن مرگ را چارهگر
77
در آن خواب کهافسرده بالین بود
نشست یکایک به پایین بود
88
چو دیدند کان مرغ علوی خرام
برون رفت خواهد بزودی ز دام
99
به سقراط گفتند کهای هوشمند
چو بیرون رود جان ازین شهربند
1010
فرومانَد از جنبش اعضای تو
کجا به بوَد ساختن جای تو؟
1111
تبسم کنان گفتشان اوستاد
که بر رفتگان دل نباید نهاد
1212
گَرَم باز یابید، گیرید پای
بههرجا که خواهید، سازید جای
1313
درآمد بدو نیز طوفان خواب
فرو برد چون دیگران سر به آب
1414
شدند آگه آن زیرکان در نهفت
که استاد دانا بدیشان چه گفت
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

