بخش 46 - انجامش روزگار فرفوریوس
Toggle stanza 1ببار ای مغنی نوایی شگفت
11
ببار ای مغنی نوایی شگفت
گرفته رها کن که خوابم گرفت
22
وگر زان ترنم شوم خفته نیز
نبینم مگر خواب آشفته نیز
33
چو آمد گه عزم فرفوریوس
بنه بر شتر بست و بنواخت کوس
44
به همصحبتان گفت کاین باغ نغز
که منظور چشم است و ریحان مغز
55
چو پایندگی نیستش در سرشت
چه تاریک دوزخ چه روشن بهشت
66
ز دانایی ماست ما را هراس
که از رهزن ایمن نشد رهشناس
77
کمانگر همیشه خمیده بوَد
قبا دوز را قب دریده بود
88
ترازوی چربش فروشان به رنگ
بود چرب و چربی ندارد به سنگ
99
همه ساله محملکش بار گنج
نیاساید از محنت و درد و رنج
1010
چو پرداخت زین نقش پرگار او
کشیدند خط نیز بر کار او
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

