غزل شمارهٔ 241
شاعر: نظیری نیشابوری
Toggle stanza 1دریغ نقش امل ها بر آب جو بستند
11
دریغ نقش امل ها بر آب جو بستند
به حسن لاله و گل رنگ آرزو بستند
22
چو موج روی هوا بر سراب می رانند
کسان که دل به تماشای رنگ و بو بستند
33
مپرس حال که این مطربان چابک دست
دل از نوای حزینم به تار مو بستند
44
بخست جان ز دم این مغنیان گویی
خراش سینه تراشیده بر گلو بستند
55
نه عاقلست که تن در دهد به خلعت خاک
هزار رخنه درین کهنه از رفو بستند
66
به کشت و مزرع احسان رسید آسیبی
که مفلسان همه بر خشک آب رو بستند
77
مجو ز ناموران غیر نام، کاین خامان
صلا زدند به یغما و در فرو بستند
88
به غم بساز که از بی نشاطی ایام
مغان به دیر دهان خم و سبو بستند
99
درین جزیره جهال می سرایم شعر
چو رند مست که بر گردنش کدو بستند
1010
ازین جهان دلم آماده گریختن است
چو کودکان که میان چست در غلو بستند
1111
هزار نقش درین کارخانه در کار است
مگیر خرده «نظیری » همه نکو بستند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

