Toggle stanza 1
سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی
1

سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی

گمان برم که رگ جانم از بدن بکشی

2

شود کنار و برم بی تو باغ عریانی

که غارتش کنی و سنبل و سمن بکشی

3

شبم به هم زده یارب تو انتقام مرا

ز صبح ظالم قطاع تیغ زن بکشی

4

شکسته شد صنم عیشم از خلیل صباح

تو داد من صمد از این صنم شکن بکشی

5

به نخل عمر نیابد خزان پیری راه

به نوبهار اگر باده کهن بکشی

6

به سایه گل تو آن گیاه بی کارم

که سر اگر بکشم، بیخم از چمن بکشی

7

خطاب غمزه خمار تو به من زآنست

که مست حرف خودم سازی و سخن بکشی

8

ز چشم هندوی تو این مزاج می آید

که صندلم به جبین پیش برهمن بکشی

9

عنان طبع تو در دست ناز و بدخویی است

عجب نباشد اگر سر ز خویشتن بکشی

10

اسیر کرده تو از خوشی نیارد یاد

چو طفل خاطرش از خویش و از وطن بکشی

11

مقید لب شیرین مکن «نظیری » دل

که خسرو ار شوی اندوه کوهکن بکشی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور