غزل شمارهٔ 557
Toggle stanza 1سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی
11
سحر که سنبلم از جیب پیرهن بکشی
گمان برم که رگ جانم از بدن بکشی
22
شود کنار و برم بی تو باغ عریانی
که غارتش کنی و سنبل و سمن بکشی
33
شبم به هم زده یارب تو انتقام مرا
ز صبح ظالم قطاع تیغ زن بکشی
44
شکسته شد صنم عیشم از خلیل صباح
تو داد من صمد از این صنم شکن بکشی
55
به نخل عمر نیابد خزان پیری راه
به نوبهار اگر باده کهن بکشی
66
به سایه گل تو آن گیاه بی کارم
که سر اگر بکشم، بیخم از چمن بکشی
77
خطاب غمزه خمار تو به من زآنست
که مست حرف خودم سازی و سخن بکشی
88
ز چشم هندوی تو این مزاج می آید
که صندلم به جبین پیش برهمن بکشی
99
عنان طبع تو در دست ناز و بدخویی است
عجب نباشد اگر سر ز خویشتن بکشی
1010
اسیر کرده تو از خوشی نیارد یاد
چو طفل خاطرش از خویش و از وطن بکشی
1111
مقید لب شیرین مکن «نظیری » دل
که خسرو ار شوی اندوه کوهکن بکشی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

