Toggle stanza 1
صفا از عقده دل‌هاست آن زلف معقد را
1

صفا از عقده دل‌هاست آن زلف معقد را

بحمدلله که ربطی هست با مطلق مقید را

2

که دادی؟ روح را با جسم الفت گر نگردیدی

محمد کاروان سالار ارواح مجرد را

3

به آن حسن و شمایل طرح عشق افکنده شد ورنه

نمی‌دادند نقش هستی این لوح زبرجد را

4

به مکتب‌خانه کن مصحف از بر داشت آن روزی

که عقل کل نمی‌کرد از الف با فرق ابجد را

5

حدیث دل‌فروزش بس که شد مجموعه حکمت

حکیمان جزو می‌سازند اوراق مجلد را

6

وجود مرکز پرگار عالم کی شدی ثابت

احد خود قاب قوسین ار نبودی میم احمد را

7

به مسکن بستر از پهلوی گرمش سرد ناگشته

کند طی بر براق معرفت اقصای مقصد را

8

گرامی میهمانی در ره امشب میزبان دارد

ملایک بر فلک صف بست و عرض آراست مسند را

9

«نظیری» نشئه ذوقی ز جام هوشمندان کش

می و مطرب پریشان می‌کند مستان سرمد را

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور