Toggle stanza 1
باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شد
1

باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شد

وین زهر ماروش به سوی ما روانه شد

2

بیدار بخت ما که تو دیدی، به خواب رفت

وان عیشهای خوش که شنیدی، فسانه شد

3

عقلی که در فراخی عیشم رفیق بود

چون دید تنگی دل من بر کرانه شد

4

مرغی که آسمان قفس بود میهمان

بنگر قفس شکست و سوی آشیانه شد

5

آن سر که صوفیانه کلاهش گران نمود

بهر بتان، سبوکشِ خَمّارخانه شد

6

صوفی که داغ را به هزار آب دیده شست

زاهد بد، ارچه مست شراب مغانه شد

7

دوری هجر خود رگ جانم گسسته بود

تیغی که زد رقیب بدانم بهانه شد

8

گه کاهشی ز دشمن و گه طعنه‌ای ز دوست

مسکین کسی که بسته بند زمانه شد

9

خسرو ز بس غبار حسد خاک می‌خورد

زان خاک ره که لازم آن آستانه شد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور