Toggle stanza 1
بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی
1

بسی نماند که جانی برون رود ز غریبی

هنوز می نرساند مرا ز زلف تو طیبی

2

مباد خواب خوش آن شوخ را که غمزه شوخش

فگند خار مغیلان به خوابگاه غریبی

3

ز درد عشق بمردم خبر دهید، رفیقان

اگر مفرح صبر است در دکان طبیبی

4

ندادیم چو ضمانی به تیغ راضیم، اکنون

اشارتی به کرم، جان من، به سوی رقیبی

5

چو بت پرست شدم از تو، بعد ازین من و کویت

به دوش رشته زناری و به دست صلیبی

6

زکوة حسن بده زان به هر چه می رسی، ار چه

نمی رسد به گدایان دور مانده نصیبی

7

به گاه دیدن تو خسرو از بلا چه خورد غم

چه غم نظارگی شاه را ز چوب نقیبی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور