Toggle stanza 1
دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام
1

دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام

جان فدایش، گر چه بهر جان بلایی دیده ام

2

مست آن ذوقم که دی از حال من گفتند، گفت

«یاد می آید که من روزیش جایی دیده ام »

3

خواست وی بدهد زکوة حسن، چون دربان مرا

دیده بر گفت «اندر این کوچه گدایی دیده ام »

4

برکشم این دیده کز وی پر کشم خونابه، لیک

زانش می دارم که وقتی زیر پایی دیده ام

5

ز ابروش فرخنده شد فالم، چو جان در عشق رفت

کاین مه نو من به روی آشنایی دیده ام

6

عشق را گفتم کمال عقل، گفت آخر گهی

مفتی پیر خرد در روستایی دیده ام

7

صد قبای خون چو گل پوشیده خسرو از دو چشم

خلعت سروی که دی زیر قبایی دیده ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور