غزل شمارهٔ 1365
Toggle stanza 1حال خود باز بر آیین دگر می بینم
11
حال خود باز بر آیین دگر می بینم
باز کار دل خود زیر و زبر می بینم
22
مبرید از پی من رنج که من روز به روز
روزگار دل شوریده بتر می بینم
33
آن پسر نازکنان می رود اندر ره من
دلی افتاده در آن راهگذر می بینم
44
که تواند که مرا باز رهاند امروز؟
کیست آن فتنه که در پیش نظر می بینم؟
55
جان به تاباک برون می رود و می آید
خلق دانند که من عارض تر می بینم
66
هم به اقبال غمش جان به غمش خواهم داد
راه یک خنده از آن تنگ شکر می بینم
77
این نیم تشنه دیرینه فروپوش آن روی
شربتم سیر بده، زانکه خطر می بینم
88
آخر آن پای تو جایی به زمین می آید
من بر این دوش چرا منت سر می بینم؟
99
پیش آن زلف پریشان تو آید روزی
آنچه من زو همه شب تا به سحر می بینم
1010
بیم خسرو ز فراق تو به رسوایی بود
آخرالامر همانست چو در می بینم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

