Toggle stanza 1
خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم
1

خرم آن روز که من آن رخ زیبا بینم

او کند ناز و من از دور تماشا بینم

2

دوش مه دیدم و گفتم که ترا می ماند

زهره ام نیست ازین شرم که بالا بینم

3

لشکر جانش که پیراهن دلها گویی

بس منش خواهم از اغیار که تنها بینم

4

دل من گاه خرامیدنش از دست برفت

هر کجا پای نهاده ست من آنجا بینم

5

دل نه و صبر نه و هوش نه و طاقت نه

من در آن صورت زیبا به چه یارا بینم؟

6

وعده فرداست به فردا بکشم، من، مگر از آنک

بامدادان رخ شهزاده والا بینم

7

شمس آفاق خضر خان که به لطف جان بخش

هر دمش معجزه خضر و مسیحا بینم

8

آخر، ای شاخ گل تازه نوبر، تا چند

خار حسرت خورم و جانب خرما بینم؟

9

کیست خسرو که کند بوسه ز پای تو هوس؟

این بسم نیست که از دور در آن پابینم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور