Toggle stanza 1
مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام
1

مستم که امشب گوییا میهای پنهان خورده ام

من با خیال خویش می با نامسلمان خورده ام

2

نی نی که خوردم خون خود،چون پوشم ازتو،چون رخم

بر من گواهی می دهد هر می که پنهان خورده ام

3

از تشنگی آن دو لب می آیدم خون در جگر

مردم که در خواب از لبش دوش آب حیوان خورده ام

4

این نیم کشت غمزه را بیرون میارید از لبش

تا جان هم آنجایم رود کز یار پیکان خورده ام

5

ای مست جان خوشدلی، بر جان من طعنه مزن

تو جام عشرت خورده ای، من جام هجران خورده ام

6

وقتی به خسرو گفته ای «کت من به دست خود کشم »

چندین همه غمهای تو از شادی آن خورده ام

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور