غزل شمارهٔ 1440
Toggle stanza 1ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم
11
ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم
متاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟
22
بگشت گرد سر زلف نیکوان چندان
که خویشتن را چندان به باد داد دلم
33
به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف
به باد شد، چو پریشان بیوفتاد دلم
44
هزار عهد بکردم که ننگرم رویش
چو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم
55
تمام عمر من اندر غم جوانان رفت
که هیچ گاه ازایشان نبود شاد دلم
66
بد است صورت خوبان نظر نباید کرد
که یاد دارد این پند از اوستاد دلم
77
دلت به ناخوشی روزگار سوختگان
اگر خوش است، همه عمر خوش مباد دلم
88
از آنگهی که شدم با تو دوستی، هرگز
ز دوستان گذشته نکرد یاد دلم
99
نماند خسرو محروم، بخت اگر این است
زهی محال که یابد گهی مراد دلم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

