Toggle stanza 1
ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم
1

ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم

متاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟

2

بگشت گرد سر زلف نیکوان چندان

که خویشتن را چندان به باد داد دلم

3

به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف

به باد شد، چو پریشان بیوفتاد دلم

4

هزار عهد بکردم که ننگرم رویش

چو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم

5

تمام عمر من اندر غم جوانان رفت

که هیچ گاه ازایشان نبود شاد دلم

6

بد است صورت خوبان نظر نباید کرد

که یاد دارد این پند از اوستاد دلم

7

دلت به ناخوشی روزگار سوختگان

اگر خوش است، همه عمر خوش مباد دلم

8

از آنگهی که شدم با تو دوستی، هرگز

ز دوستان گذشته نکرد یاد دلم

9

نماند خسرو محروم، بخت اگر این است

زهی محال که یابد گهی مراد دلم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور