Toggle stanza 1
قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می روی
1

قصد که داری، ای پسر، باز چنین که می روی

کآفت و فتنه نوی در دل و دین که می روی

2

باز دگر بلای جان آمد و تا گرفت خون

تا به تو افتدش نظر، مست چنین که می روی

3

غمزه بس است قتل را، تیر و کمان چه می بری؟

غصه همی کشد مرا، زین به کمین که می روی

4

گر چه نمی کشی مرا، هم نفسی ز پا نشین

بر من خسته جان و دل از نو همین که می روی

5

می روی اندرون جان ور به دروغ گویمت

سر بشکاف، جان بکن، نیک ببین که می روی

6

خلق نداند اینکه هست از پی فتنه رفتنت

خسرو اگر نمی شود بر سر این که می روی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور