Toggle stanza 1
دل ما را ز دست غم امان نیست
1

دل ما را ز دست غم امان نیست

نشان شادمانی در جهان نیست

2

جهان پر آشنا و من به غم غرق

که دریای محبت را کران نیست

3

کسی کو یک زمان در عمر خوش بود

مرا اندر همه عمر آن زمان نیست

4

فلک را دعوی مهرست، لیکن

گواهی می دهد دل کانچنان نیست

5

به یک جان خواستم یک جام شادی

ز دور چرخ، گفتا، رایگان نیست

6

دو شش نقش کسان، زین نرد ما را

دو یک بر کعبتین استخوان نیست

7

ندانم کاهش جان من این است

سخن هم آن چنان هم آن زبان نیست

8

بلای عقل عشقم بود، اکنون

بلا این شد که از عشقم امان نیست

9

گر افتد آشتی با بخت، ننگیست

اگر نقد خصومت در میان نیست

10

حدیث خوشدلی وانگه به عالم

زبان کردار خسرو، جای آن نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور