Toggle stanza 1
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
1

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا

گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا

2

گر سرم در سر سودات رود نیست عجب

سر سودای تو دارم، غمِ سر نیست مرا

3

ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم

هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا

4

بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم

غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا

5

محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من

بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا

6

بر سر زلف تو زآن روی ظفر ممکن نیست

که توانایی‌ای چون باد سحر نیست مرا

7

دل پروانه‌صفت گر چه پر و بال بسوخت

همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

8

غم آن شمع که در سوز چنان بی‌خبرم

که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا

9

تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو

بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور