Toggle stanza 1
دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟
1

دلا، آن ترک را دیدی، کنون سامان کجا بینی؟

نمی گفتم درو منگر که خود را مبتلا بینی

2

به خیل آن سواری لشکر دلهای مشتاقان

فروزان همچو آتشهای لشکر جابه جا بینی

3

نیارم گفت کش پابوس از من، ای صبا، لیکن

ز من بر گرد سر گردی ز خیلش هر کرا بینی

4

شد از درد جدایی جان من صد پاره بنگر تا

به هر یک پاره جان، جان من دردی جدا بینی

5

یکی بازآ و در دیوارهای خانه خود بین

که در هر یک به خون من نوشته ماجرا بینی

6

فدای پات صد جان، چون خرامی و کشی صد را

وگر جویند خون از شرم سوی پشت پا بینی

7

مرا گفتی که خسرو، حال خود بنمای که گاهی

معاذالله که تو این دردهای بی دوا بینی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور