غزل شمارهٔ 443

Toggle stanza 1
کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گردد
1

کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گردد

تعالی الله چگونه خونش اندر چشم تر گردد

2

که گوید حال من پیشت، کجا یاد آورد سلطان؟

ز سرگشته گدایی کو به خواری در به در گردد

3

بیابان گیرم از غم هر دم و مهمانی زاغان

که از خونهای چشمم روی صحرا پر جگر گردد

4

خیالت گر در آب آید کند آب حیات آن را

بدانگونه که هم در وی خیالت جانور گردد

5

گل رویت نزارم کرد زان گونه که این تن را

اگر آسیب بوی گل رسد، زیر و زبر گردد

6

اگر نازم به وصل، آخر نگاهی سوی مسکینی

نظر بازی رها کن تا مقابل باز برگردد

7

سیه روزی چو من کی روشنی بیند چنین، کاینک

شبم تاریک و از دود دلم تاریک تر گردد

8

سرت گردیده خسرو بر سر کوی تو سر گردان

بدین حیلت مگر با عاشقانت سر به سر گردد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور