Toggle stanza 1
آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین
1

آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین

از گرفتاری بپرس و در گرفتاری ببین

2

اینک اینک بر سر کوی تو زارم می کشند

گر ز کشتن باز نستانیم بازاری ببین

3

چون نخواهی دید آن خونریز را، ای دیده، بیش

باری این ساعت که در قتل است بسیاری ببین

4

نیست همدردی که گویم حال خود را، ای صبا

بلبلی نالنده تر از من به گلزاری ببین

5

وصل خاصان راست، من زایشان نیم، ای بخت بد

بهر من اندازه ادبار من کاری ببین

6

بلبلا، امروز من در گلستانم، گل مجوی

از جگر پر کاله ای بر نوک هر خاری ببین

7

ای دل، آخر می بباید داشت، پاس کار خویش

خسرو ار گم شد، سگی دیگر به بازاری ببین

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور